13 ماهگی
با تمام عشقی که تو وجودم شعله می کشه ، از سر صدق و محبت به تنها پسرم رادوینم عشقم سلام می دم . سلام می کنم به پسریکه هر روز عزیز تر از دیروز ، تمام وسعت این قلب ناچیز مامان رو احاطه کرده . سلام می دم به پسرم که نگاه من رو به زندگی قشنگتر کرده . به پسری که با اومدنش دنیا رو یه رنگ دیگه کرد و معنی مهر و عشق و محبت مادری رو بهم دیکته کرد . الان شما پسرخوشگله 13 ماه و و 2ساعت و 50دقیقه و 18ثانیه سن داری . ببخشید مامان . چند روز نتونستم بنویسم . و 13 ماهگیت رو تبریک بگم . وای رادوینم نمی دونی تازگیها آخر شب که می شه چه لحظاتی رو باهات دارم . شاید بعد از مدتی ، دیگه این لحظات تکرار نشه . وقتی شب می شه و چشمهای تو سنگینی خواب رو تحمل می کنه ، تو رو بغل می کنم و آروم آروم برات لالایی می خوونم و شیر میدم و همش قربون صدقت می رم . اما قشنگترین لحظه وقتی که اون چشمهای خوشگلت رو تو چشمام خیره می کنی و با یه معصومیت خاصی بهم توجه می کنی. کاش می دونستم اون لحظه تو فکرت چی می گذره .
فقط میتونم بگم که عاشقتم .
من و بابایی خیلی وقتها شده که وقتی شما خوابیدی میاییم بالای سرت و فقط تو رو نگاه میکنیم و لذت میبریم عاسق اون پاک بودنت هست عاشق اون معصومیت صورتت هستم . وقتی برامون دلبری میکنی و ادا در میاری من و بابایی دلمون ضعف میره وقتی خودتو تو بغلم پرت میکنی و می چسبی به من دلم یه جوری میشه و هر روز بیشتر از روز قبل عاشقت میشم . اگه 1 ساعت ازت دور باشم تموم ذهنم فقط تویی . یه لحظه نمی تونم اروم بگیرم و دوست دارم زودی بیام پیشت.
دیروز یه دفعه هوس اش شعله زرد کردم البته بیشترش رو بابا احسان درست کرد خیلی خوشمزه شد. با بابایی بادومش رو شکستیم گذاشتیم خیس بخوره و بعد پوستش رو گرفتیم و بابایی هم خلال کرد . یه عالمه توش خلال بادوم بود. قرار بود کم درست کنیم ولی برنجش رو زیاد ریختم یه قابلمه بزرگ شدی منم به هرکس دونستم اش پخش کردم شد یه اش نذری
ولی شما اینقدر شیطونی کردی تمام کابینتها در اختیار شما بود خلال پسته ها بود که تو هوا پخش میشد منم خودم با سرعت نور رسوندم و ازت گرفتم الان داریم با بابایی فکر میکنیم که چه طور درهای کابینت رو ببندمیم تا شما گل پسری از این خسارتها به ما نزنی
دوستت دارم عزیزم . 


13 ماهگی
